تبليغاتX
... مشاور عشق

... مشاور عشق

... مشاور عشق

انتظار

 

 عکس   عکسهای عاشقانه جدید شهریور 90

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ...

از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

مسافر

نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد:

«چه سیب‌های قشنگی!
حیات نشئه
تنهایی است.»
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
_قشنگ یعنی تعبیر
عاشقانه اشکال
و
عشق، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می‌کند مأنوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه
زندگی‌ها برد،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
_ و نوش‌داروی اندوه؟
_ صدای خالص اکسیر می‌دهد این نوش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

همیشه باهم

هنوز هم عاشقانه‌هایم را عاشقانه برای تو می‌نویسم..
هنوز هم در ازدحام این همه
بی تو بودن از با تو بودن حرف می‌زنم..
هنوز هم
باور دارم عشق ما جاودانه است..

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

رقیب

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

خدایا..

چی بگم از دست تو ای روزگار

ای که در نا پایداری پایدار

دیگه دستت رو بزار تو دست من

به تو چی میرسه از شکست من

از من ارام رو بگیر، راحت دنیامو بگیر

ازلبم جامو بگیر و دلخوشیهامو بگیر

اما احساسی که من بهش دارم ازم نگیر

اگر گنجی سر رامه جلوی رامو بگیر

اگر دنیا همه کامه ،همه دنیامو بگیر

و دلخوشیهامو بگیر

اما حساسی که من بهش دارم ازم نگیر

ای فلک بر سر من یه دنیا منت بگذار

واسه عاشق شدنم بازم یه فرصت بگذار

تو دیار بی کسی در نمیاد باز نفسم

من گذشتم از خودم برای اون دلواپسم

ازم ارام رو بگیر

راحت دنیامو بگیر

از لبم جامو بگیر

و دلخوشیهامو بگیر

اما احساسی که من بهش دارم ازم نگیر

بخدا التماس کردم تا چرخ روزگار را بر وفق مراد تو بچرخاند

تا الهه عشق از حمایت ما روی بر نگرداند

من دریا و زمین و اسمان

و ستاره را به حرمت شکوه عشق تو تقدیس میکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/01ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

عشق این نیست که فقط به کسی بگی که عاشقتم

عشق بدون گفت هم عشقه

عشق قربانی هم هست

یعنی

ساکت بودن بخاطر همدیگه

عشق فقط داشتن نیست

عشق از دست دادن شادیهات

به خاطر شادی های همدیگه

+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/14ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

کوچه

توب کوچه های خلوت      راهی عشق تو بودم     راهی ترانه های که برای تو سرودم

زیر لب می خوندم اروم تک تک ترانه ها تو

به امیدی که دباره مس شنوم باز هم صداتو

ولی هر چی انتظار کشیدم نیومدی

هر چه قدر تو کوچه ها قدم زدم نیومدی

همه ی ترانه هام توی گریه گم شدن

زیر پام خیس شد از اشکات تو باز هم نیومدی

به خودم می گفتم که هر جا باشی میای سراغم

اچه گفته بودی جز تئ هیچ کسی دوست ندارم

باورم نمیشد ببری واسه همیشه

اخه گفته بودی عشقت توی جونم کرده ریشه

گفتم اخه مگه میشه تو به یاد من نباشی

مگه میشه که بخوای بری از من جدا شی

ولی هر چی انتظار کشیدم نیومدی   هر چه قدر تو کوچه ها قدم زدم نیومدی

همه ی ترا نه هام توی گریه گم شدن    زیر پام خیس شد از اشکام تو باز هم نیومدی

+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/14ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

عشق

گفت: به من بگو چقدر دوستم داری؟
گفتم:
تو را به بلندی کوه‏ها ، پهنای دشت‏ها ، عمق دریاها و به زیبایی گل‏ها دوست دارم .
تو را به اندازه‏ی تمام وجودت دوست دارم .
زیرا هیچ‏کس را بدین‏سان دوست نداشته‏ام!
با حسرت سری جنباند و گفت :
متاسفم از اینکه نمی‏توانم حرف‏هایت را باور کنم

زیرا قلب کوچک من تحمّل ، عشق بزرگ تو را ندارد

+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/14ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

دیر..

پرسید که چرا دیر کرده است

                                                         نکند دل دیگری او را اسیر کرده است

خندیدم وگفتم او فقط اسیر من است

                                                         تنها دقا یقی چند تاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

                                                        شاید موعود قرار تغییر کرده است

خندید به سادگی ام اینه گفت

                                                        احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق  من چنین سخن مگو

                                                        گفت خوابی  او سال ها دیر کرده است

در اینه به خود نگاه می کنم

                                                        اه  عشق او عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت که اینه منتظر نباش

                                                       او برای همیشه دیر کرده است 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/14ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

وقتی که..

وقتی كه دیگر نبود ، من به بودنش نیازمند شدم!



وقتی كه دیگر رفت ، من به انتظار آمدنش نشستم !



وقتی كه دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،

من او را دوست داشتم!



وقتی او تمام كرد ، من شروع كردم!



وقتی او تمام شد ، من آغاز شدم!



و چه سخت است تنها متولد شدن...!



مثل تنها زندگی كردن...!



مثل تنها مردن ...!

+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/14ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

             

              نمیشه یه شب به خاطر نبودنت گریه کنم

              نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم

              می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم

              می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم

              می شه یاد هر شب و هرشب تا صحر خدا رو صدا کنم

              نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا صحر بدون اخم گذر کنم

              می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم

              می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم

              می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم

              می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم

              می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/31ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط فائزه  | 

در تک تک لحظه های خالی از بی شرمی

می توان در کنار لحظه های خالی از یک لبخند

و در شروعی تازه , یک چشم به هم زدن

با هم به امواج دریای خالی از یک قطره آب و اشک نگاه کرد

آیا می توان خاطرات را هم خالی کرد از ذهن پوچ یک کودک نا بالغ ؟؟

خنده را افسون کرد و رو رفت به جای یک خاطره در ساعت ۲۰:۳۰

نگاه کن به مردی که شبها ولگردانه نعشه است ار بوی تریاک سوخته

او نمی خندد و بی خاطره نعشه

تو به یاد خاطراتم بمان ای نعشه از یک لبخند

خنده هایم را به پاکی دریای بی آب به لبخنده بی دلی فروختی

من نعشه ی خندهای باز مانده ای از تو بی خواب در ربودم

من خالی از پوچم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/31ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط فائزه  | 

...رفتی

وقتي كه رفتي حس كردم كه تنها مي مانم

 

وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت

 

وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد

 

وقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم

 

وقتي كه براي آخرين بار از خم كوچه عبور كردي روحم من هم پر كشيد

 

ولي به خودم اميد دادم

 

به خودم وعده دادم كه بر مي گردي

 

ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم

 

خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد

 

خودم حس كردم كه ديگر كسي نمي تواند مثل او دوست داشته باشد

 

اری

 

واقعا دوست داشتنت بي ريا بود

 

بي ريا دوست داشت

 

بي ريا عاشق شد

 

بي ريا مهر ورزيد و بي ريا هم رفت

 

درست مثل قاصدك

 

اري قاصدكم رفت و من هم هم تنها شدم

 

قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد

 

قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد

 

به راستي بعد تو چه بايد مي كردم

 

من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد

 

نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد

 

وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت

 

وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت

 

وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم

 

كه چرا باز هم توان ديدن را دارند

 

بارها با خودم جنگيدم كه چرا من مانده ام

 

بارها با دستانم جنگيدم كه چرا هنوز توان نوشتن را دارند

 

از وقتي كه رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشكم مزين مي شد

 

از وقتي كه رفتي ديگر توانم نوشتن را هم نداشتم

 

مگر اينكه دلم واقعا هواي تو را مي كرد

 

تنها آن زمان بود كه مي نوشتم آن هم فقط براي تو

 

از وقتي كه رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو ببينه

 

از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد

 

مدام بهانه تو رو مي گرفت

 

به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته

 

ولي ساده دل قبول نمي كرد

 

هجران تو را باور نداشت

 

مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد

 

براي همين مي گفت كه تو هم هستي

 

از چشمانم متنفر بودم

 

كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريخت

 

مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم

 

ازشون متنفر بودم

 

آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها كشيدي

 

و گفتي كه قطره اشكت بوي عشق مي ده

 

فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند

 

نمي دونم شايد دوامشون تو عشق خيلي بيشتر از سياوش بوده

 

شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن

 

شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده

 

اره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده

  

هيچ وقت تا اين اندزه تنها نبودم

 

تو قامت عشق را با رفتنت شكستي

 

از وقتي كه رفتي خورشيد باري من از سمت مشرق طلوع نمي كند

 

از آن زمان كه تو از باغ دلم پركشيدي ديگري هيچ بهاري به سراغ دلم نيامد

 

ديگر بلبلان در اين باغ شوق آواز خواندن ندارند

 

ديگر درختان خسته باغ دلم شكوفه نمي آورند

 

اي عزيز دل

 

خورشيد و زمين و بهار و بلبلان و درختان يكصدا تو را مي خواهند

 

و من خدا را در هنگام هر اذان براي آمدنت دعا مي كنم

 

و زمزمه مي كنم

 

اي بهترين،  زيباترين و عاشق ترينم برگرد

 

اما تو صداي زمزمه آنها را نمي شنوي قلم در دست گرفتم كه بنويسم از تو متنفرم تا

 

شايد بتوانم به زندگي آنطور كه مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به كاغذي كه

 

دستم روي آن بود نگاه كردم ديدم كه بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم

 

برگرد ، برگرد كه دلم ، قلبم، همه و همه بهانه تو را مي گيرند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/31ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط فائزه  | 

قانون

جلسه محاكمه عشق بود 

و قاضي عقل  ،

و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود 

يعني فراموشی  ،

قلب تقاضای عفو عشق را داشت 

ولی همه اعضا با او مخالف بودند 

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتي 

اي گوش مگر تو نبودی كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي 

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد 

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند 

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده 

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود 

و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند 

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم  .

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/31ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط فائزه  | 

شب

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم ، چند وقت است كه هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی همان منظر دور به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه همان وهم ، همان تصویری كه سراغش ز غزل های خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تكلم ، به دلارایی تو، به ت

رخت سفر بسته اي ستاره ي من!
لختي صبر کن تا ابرها بروند.
اگر در حضور ابرهاي تيره عزم سفر کني، آسمانم تا هميشه ابري خواهد ماند.
در آسمان من همتاي تو نيست که اشک چشم ابرهاي تيره را بخشکاند!
لحظه اي بيشتر بمان!!
نگذار حرفهايم در دلم بماند. حرفهايي که دوست دارم همسفرت باشد:
يادت باشد در گذر از لحظه ها، چشم هايت را بگشايي تا مباد شقايقي را لگد کني!
در مسير راهت شکوفه هاي خاطره فراوان است. مباد کاري کني که شکوفه اي بپژمرد!
ستاره ي زيباي من...
فراموش نکن دل اقاقي ها بي نهايت نازک است و نگاه نسترن ها شکننده!
چشم هاي روشن نرگسي ها چراغ راه تواند. از شاخه نچيني شان!!
اين مهم را به خاطر بسپار:
از لبخند تو گلهاي ناز جان مي گيرند و از اندوهت خارها!
شادماني ات شقايق ها را به رقص وا مي دارد و افسردگي ات خنجر ها!
و رقص خنجر ها، شکوفه ها را ريشه کن خواهد کرد!!!
پس نگذار کودک لبخند بر لبهايت، به خواب فرو رود.
به چلچله ها دل نبند، زود ترکت مي کنند. و با پرستو ها همسفر نشو که تا سرما تنشان را بلرزاند فراموشت خواهند کرد!
ستاره ي مهربانم...
بدان که همکيشانت هرچند زيبا و درخشان مي نمايند، اما با شادماني هايت همراهند و با ستاره ي دلتنگ غريبه اند!!
هرگاه دلتنگ و غريب شدي به خاطر بياور...
يک نفر اينجاست که تا هميشه شريک اندوه تو نيز هست و هر زمان به آسمانش برگردي، از شادماني پر خواهد گرفت...

ماشا ،  به خموشی، به شكیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سكوت به سخن های تو به لهجه شیرین سكوت
شبهی چند شب است آفت جانم شده است اول نام كسی ورد زبانم شده است
در من انگار كسی در پی انكار من است یك نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یك نفر ساده چنان ساده كه از سادگی اش می توان یك شبه پی برد به دلدادگی اش
حتم دارم كه تویی آن شبه آیینه پوش ، عاشقی جرم قشنگی است به انكار مكوش
آری آن خواب كه شب آفت جانم شده بود آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود
اینك از پشت دل آیینه پیداست و تماشا گه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبه شاد شبانگاه تویی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/31ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط فائزه  | 

شب

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم ، چند وقت است كه هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی همان منظر دور به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه همان وهم ، همان تصویری كه سراغش ز غزل های خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تكلم ، به دلارایی تو، به تماشا ،  به خموشی، به شكیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سكوت به سخن های تو به لهجه شیرین سكوت
شبهی چند شب است آفت جانم شده است اول نام كسی ورد زبانم شده است
در من انگار كسی در پی انكار من است یك نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یك نفر ساده چنان ساده كه از سادگی اش می توان یك شبه پی برد به دلدادگی اش
حتم دارم كه تویی آن شبه آیینه پوش ، عاشقی جرم قشنگی است به انكار مكوش
آری آن خواب كه شب آفت جانم شده بود آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود
اینك از پشت دل آیینه پیداست و تماشا گه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبه شاد شبانگاه تویی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/31ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط فائزه  | 

تو

اهای تو که دم از صداقت می زدی
رفتی و اشیو نمو بهم زدی
گفتی یه عمری برام دلوا پسی
یه عمریه به عشق من دل بسته ای
ساده بودم که گوش به حر فات می دادم
بچه بودم یکسره بی تا بت بودم
با اون نگاه مهربون چه زود منو گولم زدی
چه زود منو به بود نت عادت دادی
اصلا به فکرم نرسید که رفتارات ظاهرین
کارتو خوب بلد بودی باید بهت تبریک بگم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/31ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط فائزه  | 

به خاطر نياور مرا اگر اينگونه راحتي

بخند و به همه بگو كه شادي

ولي كه من مي دانم

حتي دمي هم نمي تواني اسايش داشته باشي

اخر انچه تو با من كردي خارج از توان

تو بود

هرگز باور نداشتم اين چنينم كني

هرگز

مي ترسم براي روزهايي كه مي ايند براي تو

افسوس

افسوس كه تا دم اخرندانستم چه با من خواهي كرد

ندانستم دلت، نگاهت، دوست داشتنت همه يك فريب بود

مي ترسم از روزي كه حالت چون حال امروزم بارانيست

و در پي شانه اي براي گريستن

نمي دانم يادت هست

چگونه دلي كه در دستانت بود

براي تو مي تپيد زير پايت گذاشتيد

تا انجا كه توان داشتي فشردي

كه  نشايد باري ديگر در پي ات چون كودك گرياني دوان دوان

گوشه ي دامنت را بگيرد

 تا لحظه اي درنگ كني اما تو حتي نگاه هم نكردي

نگاه نكردي

مي دانم

چون نمي توانستي

نمي توانستي ببيني انكه زير گامهاي توست

منم

مني كه تمام زندگيم بودي

مني كه تمام دنيايم را به پايت ريختم تا نروي

يادت مي ايد

پيش روي توي سرد دل

به چه سان اشك ريختم

تا شايد گرماي اشكهايم دل سخت تو را نرم كند

اما چه خيال باطلي

تو نگاهت به من نبود

دلت در نهان خانه دلي ديگر بود

و

من  تنها يك بازيچه

بازيچه

هرگز ندانستم چه ازتو دريغ كردم

چه برايت كم گذاشتم كه بي من قصد رفتن كردي

كاش كه هرگز نمي ديدمت

كاش كه چشم هايم كور بود

ولي حالا كه ديدم

دل سپردم

و رفتي بي خبر

تنها كاري كه از دست بر مي ايد

خواستن روزهاي خوش

و خوشبختيت

از

خداي مهربانم  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/10ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/10ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/10ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

 قدم های سنگینم بر روی آسمان نیلگون راه میرفتم ناگهان صدای زوزه باد مرا به وحشت

انداخت به پایین آمدم صدای زوزه گرگان مرا به وحشت می اندازد ناگاه صدایی به گوشم رسید

به آسمان چشم دوختم ، گویی فرشتگان با من صحبت میکردند قلم و کاغذ را از کیفم در آوردم

و چیزهایی که از بهار طبیعت وجود داشت بر روی ورق درج کردم ودر آخر تنها چیزی که توانستم

بنویسم...............این بود که : دوستت دارم  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

من تو را دوست ندارم ....

نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی غمگینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و ستارگانی که تو را می بینند

رشک می برم

تو را دوست ندارم

اما نمی دانم چرا

آنچه می کنی در نظرم بی همتا جلوه می کند

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

از هر صدائی بیزارم ....

حتی اگر صدای کسانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگ صدایت را در گوشم می شکنند

دوست ندارم تو را ; آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس که دیگران دل ساده ام را

کمتر باور میدارند

و چه بسا به هنگام گذر می بینم که بر من نمی خندند

زیرا آشکارا می بینند

که نگاهم به دنبال توست ......

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

شیشه ای می شكند... یك نفر می پرسد...چرا شیشه شكست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشی مثل یك كودك شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شیشه ی مغرور شكست، عابری خنده كنان می آمد... تكه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ كس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم كمتر است؟دل من سخت شكست اما، هیچ كس هیچ نگفت و نپرسید چرا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

تو...

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

 نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

اعتراف

زیباترین تصویری که در زندگیم دیدم نگاه آشقانه و معصومانه تو بود  

   

زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود  

        

زیباترین انتظار زندگی ام حسرت دیدار تو بود  

        

زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود 

         

زیباترین احساسم دوست داشتنت بود  

        

زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود   

       

 زیباترین اعترافم عشق تو بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

کاش

ای کاش به زمانی بر میگشتم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

فراموش...

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ولی از همه دردناکتر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

دلتنگتم

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/27ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

پنجره

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیـــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ب....*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ـــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/27ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط فائزه  | 

...عشق...

اومدم به تو ، به گمشده ام، به عشقم بگم که چقدر دوستت دارم اما گفتی برو بعداً بیا !
روز اول که اومدم نذاشتی حرفی بزنم ... روز دوم جواب سلامم رو ندادی و روز سوم حتی منو نگاه هم نکردی
تازه فهمیدم همون روز اول منظورت از بعداً ، هیچوقت بود
من گمشده ی تو که نبودم هیچ ، مزاحمت هم بودم
امیدوارم روزی بفهمی که لیاقت تو رو هیچکس الا من نداشت و بیای بگی دوستم داری
اما فکر نمی کنم فایده ای داشته باشه. میدونی چرا ؟
چون تو اگه دوستت دارم رو هم فریاد بزنی من زیر خاک چیزی نمی شنوم !
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/27ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط فائزه  |